به هر سو به هر طرف در هرکجا گشتم اثر کوچکی از یک هنر یا یک زیبایی ندیدم. با ماشین زمان سفر کردم به گذشته به سالهایی قبل از انسان به سالهایی قبل دور از حیات. دیدم همه چیز زیباست. برگشنم به دنیایم، گشتم به دنبال زیباییهایی که خود در سفرم دیدم. جایی جز طبیعت دستنخورده و اثر هنرمندان ندیدم؟ دنیا مدرن شد، پیشرفت زیبا بود ولی همراه خود ناخالصی داشت.، اما زیبایی اصل همان اصل طبیعت و پیشرفتش شاید بسا صد برابر ببشتر زیبا بود. زیباتر از هنر و معماری مدرن بودن و یا صد شئ طلایی. اما گاهی هنوز معماران برای جلوه دادن هنر برای زیبا نشان دادن دست میزنند به مخزن هنر گذشته به زیباییهای گذشته، به بناهای برجای مانده معماری، به طبیعت اخرا رنگ اطراف، به سبزه و شکوفههای بهاری. اما من گشتم به دنبال زیباییای بین کلیشه. زیبایی که در زشتیهای این دنیا حل شده و شاید ریزریز و خردخرد بتوان پیدایش کرد. شاید هنوز یک قطعهاش در جزایر دستنخورده دومین قسمتش در آثار باستانی یا شاید بیشترین مقدارش در چند تابلوی مخفوظ شده در موزهها باشد. آری شاید کلیشه با هنر مخلوط شده. دنیایی روزمره با هیاهو و صدا دور از سکوت و تفکر به چیزهایی که شاید برای برخی بیمعناست. هنوز سالهاست که فلسفه از میان رفته و دیگر هیچ انسانی نیاندیشیده به آن آبهای گلآلود و جنس نرم چمن، به زیبا بودن یک احساس یا آواز قناری روی شاخه امید. شاید هنوز کسی روئیده شده میان آن همه خوار را ندید ولی من دیدم که به من سلام کرد و خندید ولی هیچ نگفت از همسایگی با خوار سیاهی که به تندی روئید و مانند علفی هرز جلوی روئیدن دوستهای گل امید من را گرفت. ولی گاه سکوت بهمراتب پرمعناتر از حرف است. سکوت گل خنده میان همسایگی با خوار، سکوت او جلوی این همه دوندگی؛، سکوت یک زیبایی بین کلیشهها. او گذاشت همان سکوت که خودت بنگر به زیبائی به آن معنایی که با اندیشیدن تو بیشتر معنا خواهد گرفت.
نیلوفر وحیدمسعودی
نورت ونکور، کانادا